گروه مشاوران کسب و کار کارفرمانیوز
کارفرمانیوز
شعرهاي شاپور احمدي
**انجمن مجله اتاقک**
مجتبی علیمی- تـــرانه
چرند و پرند
کافه ترانه
زنانه نويسي
کتاب کتیبه
ارسال ایمیل به مجله
علی قزل سوفلو
عضویت انجمن
شعرخانه
دانلود موزیک
فرح منصوری - ترانه سُرا
احمد شاملو
زندگینامه ها
ثبت دامنه
صفحات دیگر مجله
تبادل
لینک هوشمند
سایتهای دارای موضوع مرتبط با مجله برای تبادل
لینک ابتدا ما
را با عنوان
مجله الکترونیکی اتاقک
و آدرس
otaghack-site.tk
لینک
نمایید سپس
مشخصات لینک
خود را در زیر
نوشته . در صورت
وجود لینک ما در
سایت شما
لینکتان به طور
خودکار در سایت
ما قرار میگیرد.
رابطهام با احسان خواجهامیری عمر کوتاهی ندارد. هفت سالی میشود که با هم دوست هستیم. وقتی این مصاحبه انجام شد، به فکر فرو رفتم که چقدر عجیب است در تمام این سالها رابطه من با او - و همینطور ارتباط او با من - تمیز مانده است! در این دوره و زمانه و در حرفه پرماجرای موسیقی و موسیقیسازی و موسیقیبازی، حفظ رابطههای خوب و سالم یک اعجاب بزرگ است. خدا را شکر میان ما اختلاف نظرات فراوانی وجود دارد. از این بابت خدا را شکر میکنم که اطمینان دارم اینجور اختلافها نمیتواند این رابطه دوستانه را مخدوش کند. اگر جز این بود، این ارتباط حتی یک سال هم دوام پیدا نمیکرد! این گفتوگو را به سفارش «دلم» انجام دادم. احسان مدتها بود با هیچ رسانهای گفتوگوی «غیرخبری» انجام نداده بود و احساس کردم «روحش» به یک مصاحبه مفصل، احتیاج دارد! در یکی از اولین روزهای 28 سالگیاش، درباره همه چیز از او پرسیدم. این گفتوگو 112 دقیقه طول کشید. ریتم جملههایمان، بسیار تند بود و از طرف دیگر برای پیاده کردن گفتوگو، با ضایعات و اضافات روبرو نبودم. به همین دلیل اگر ادعا میکردم گفتوگویم با احسان 300 دقیقه طول کشید هم شاید باورش برای شما خیلی سخت نبود!
نمیشود از مردم انتظار داشت که یک خواننده را بدون دلیل خاصی همیشه دوست داشته باشند اما از هنرمند باید انتظار داشت هر روز در مسیر پیشرفت حرکت کند. اگر من به خاطر رسیدن به جایگاهم دیگر حرکت خاصی انجام ندهم و موفقیتم را «همیشگی» بدانم، طبیعی است که موقعیتم را از دست میدهم. باید برای حفظ هوادارها هر روز و یا شاید روزی چند بار Update بشویم. توقع نباید یکطرفه باشد و همیشه انتظار داشته باشیم که مخاطب از ما حمایت کند و ما برایش کار جدیدی نکنیم.
این را قبول دارم و علتش را هم ضعف فرهنگی میدانم. این ضعف فرهنگی را در وجود خودم هم احساس میکنم، نه فقط در موسیقی، بلکه در خیلی از زمینههای دیگر. متأسفانه یک ضربالمثل هم درست کردهایم که بهترین رفتار و فرهنگ اجتماعی در دنیا متعلق به ایرانیهاست. در صورتی که تا ایرادهایمان را نفهمیم و آنها را به یکدیگر گوشزد نکنیم، به نقطه خوبی نمیرسیم و عقبگرد میکنیم. حرف از هوادارها شد اجازه بدهید کمی در مورد فضای هواداری و هوادار بودن بگویم. این روزها از بعضی هوادارها حرکاتی را در اینترنت و سایتهای هواداری میبینم که واقعاً جای تأسف دارد. البته من این افتخار را دارم که «جنس» هوادارهای خودم از طلاست...
لطف خدا شامل حالم بوده و از طرفی کارهایی را اجرا کردهام که زاییده تفکر فیلسوفی مثل افشین یداللهی بوده است. یک پهلوان آواز مثل پدرم هم پشتسرم بوده. این اتفاقات و چند اتفاق دیگر باعث شده امروز بدون آنکه بخواهم از خودم تعریف کنم با افتخار میگویم که طرفداران احسان خواجهامیری، جزو فهیمترین هوادارهای موسیقی ایران هستند و این برای من مایه افتخار است. این حرف، فقط حرف من نیست. بزرگترین کنسرتگذار ایران (آقای جلیلپور) و همکاران ایشان در مؤسسه آوای هنر هم بارها گفتهاند که خریداران بلیت کنسرتهای من، آدمهای متفاوتی هستند و در سطح بالای فرهنگ قرار میگیرند. من، سینهام را سپر میکنم و میگویم که «پُزِ» این طرفدارها را میدهم.
از بعضی هوادارهای موسیقی در اینترنت حرکتهایی میبینم که واقعاً باعث تأسف است.
با توجه به اینکه این مصاحبه قرار است در اینترنت منتشر شود، مطمئن هستم اگر به نمونه خاصی اشاره کنم، با انواع و اقسام جوابهای آنچنانی مواجه میشوم! پس اجازه بدهید خیلی «ریز» نشویم اما دوست دارم اگر ایرادی در کار هموطنهایم میبینم، حتی به صورت «سربسته» به آنها تذکر بدهم تا لااقل یک گوشه از فرهنگمان اصلاح شود. متأسفانه بعضی از اتفاقات غلط، آنقدر تکرار شدهاند که حالا حکم «عادت را پیدا کردهاند. بعضی از هوادارها، در حقیقت خوانندهای که قلباً دوستش دارند را با حرکتهایشان تخریب میکنند. هواداران هر خوانندهای، جزوی از شخصیت انسانی و حرفهای او را میسازند پس بهتر است هم هوادارها و هم خوانندهها بیشتر حواس خود را جمع کنند تا از ابهت و وجهه یک هنرمند «کم» نشود.
![]() |
![]() |
عکسها:سعید عبداللهی |
دقیقاً همینطور است. اصلاً جریان موسیقی به دست آنها افتاده است. تا دیروز شاید داشتن «هوادار» کافی بود اما امروز خواننده به «تماشاگر» احتیاج دارد. این «تماشاگر» است که بار مالی موسیقی را به دوش میکشد و دقیقاً به خواننده میفهماند که چه نوع موزیکی و چه سبکی را دوست دارد. امروز دیگر نمیتوان موسیقی را بدون تماشاگر تصور کرد. الان به نقطهای رسیدهایم که اگر «تماشاگر» از موسیقی حذف شود، حیات موسیقی تمام میشود. موسیقی بدون کنسرت به بیمار ضعیفی تبدیل میشود که هیچ کاری از دستش برنمیآید. کنسرت، یکی از ملزومات موسیقی بود که ما سالهای سال از آن بیبهره بودیم. حالا که کنسرتها، جایگاه پیدا کردهاند، وقت آن رسیده که سطح موسیقی روی صحنه و سطح برگزاری کنسرتها را بالا ببریم و کاری کنیم که سطح سلیقه تماشاگر بالاتر برود و نظر او هم بیشتر از قبل تأمین بشود. منظورم این است که تماشاگر صرفاً بابت آنکه چند قطعه از یک خواننده را دوست دارد، به او القابی مثل سلطان و اسطوره ندهد.
موسیقی ما در این سه، چهار ساله به شدت پیشرفت کرده است ...
هم در کنسرت و هم در قطعههای استودیویی. تا پنج، شش سال پیش وقتی یک آهنگ لسآنجلسی گوش میکردیم، اصلاً نیازی نبود تا با شنیدن صدای خواننده معروفش متوجه بشویم این آهنگ از کجا آمده . کیفیت موسیقی از همان ثانیه اول گویای شناسنامه آن بود اما الان شرایط بسیار فرق کرده است. الان بعضی از بچههای داخل کشور که ما شاید اسم آنها را هم نشنیده باشیم در تنظیم و نوع صدادهی و میکس کارها آنقدر پیشرفت کردهاند که گهگاه تا قبل از شنیدن کلمات فارسی با صدای خواننده شک میکنیم که با یک اثر داخلی روبرو هستیم یا یک آهنگ ممتاز بینالمللی.
به صورت میانگین اصلاً ضعیف نیستیم. کنسرتهای خیلی خوبی برگزار میشود و البته کنسرتهای ضعیف هم داریم. در همه کشورهای دنیا هم کنسرتهای ضعیف وجود دارد... در همه جای دنیا، وقتی مردم خوانندهای را دوست دارند آن خواننده نباید صرفاً پاواراتی یا خوانندهای با تواناییهای او باشد. مردم یک خواننده را به خاطر اتفاقاتی که در کارش رخ داده، دوست دارند. این اتفاقات میتواند در شعرهایی که او میخواهد، تفکری که ارائه میدهد آهنگی که ساخته و یا کاراکتری که دارد به وجود آمده باشد. الان بعضی از خوانندههای «فراموش شده» داستان کشف مافیای موسیقی را راه انداختهاند. در کشورهای دیگر تا دلتان بخواهد خوانندههای اپرا و کلاسیک و با تکنیک در رستورانها فعالیت میکنند و نوازندههای کمنظیری حتی کنار خیابانها ساز میزنند. آنها از مافیای موسیقی حرف نمیزنند و مثلاً بابت اینکه چرا فلان خواننده با وجود معایب تکنیکیاش کنسرتهای چندهزار نفری میدهد و درآمد بالایی دارد، اعتراض نمیکنند! این هم بحث فرهنگی است.
بله، فرهنگ اینکه بدانیم قرار نیست برای موفقیت در موسیقی، فقط توانایی حنجره خوانندهها را در نظر بگیریم. امروز در موسیقی، یک «مجموعه» از دلایل، خوانندهای را بزرگ یا کوچک میکند که تواناییهای تکنیکی یکی از آنهاست.
واقعیت همین است. موفقیت یک خواننده شامل فاکتورهای زیادی است از جمله صدای خوب، شعر و آهنگ مناسب، کاراکتر هنری، شخصیت، پیشینه و مهمتر از همه هوش. اگر «هوش داشته باشیم، میتوانیم در انتخاب شعر و آهنگ و مخاطبشناسی هم به موفقیت برسیم.
![]() |
![]() |
نه، در موسیقی کلاسیک هم «هوش» مهمترین عامل موفقیت است. اصلاً امروز «هوش» در همه کارها مهمترین فاکتور است.
نداشتن «هوش» باعث میشود یک خواننده ناموفق و به دنبال عدم موفقیت، در خودش احساس «کمبود» کند و چون نمیداند اشکال کارش کجاست، ترجیح میدهد مشکل خودش را در موفقیت دیگران جستجو کند! کسی که ناموفق شده، قطعاً نسبت به راههای موفقیت شناخت لازم را نداشته و نداشتن همین شناخت، باعث میشود که به دیگران حمله کند.
اصلاً فرصت نمیکنند که با یکدیگر مشکل پیدا کنند! آنقدر گرفتار هستند که نگو و نپرس! موفقیت زمینه فعالیت را فراهم میکند و خوانندهای که مشغول فعالیت است، ترجیح میدهد به سراغ حواشی نرود و مثلاً وقتش را با یادداشت نویسی در اینترنت و مطبوعات و پریدن به دیگران نگذراند.
چند نفر از کسانی که اتفاقاً دوست من بودند، پشت سرم حرف زده بودند و گفته بودند که احسان جزو مافیای موسیقی است! از یکی از آنها پرسیدم: «جریان مافیا چیه»؟ گفت: «منظورم تو نبودی»! خواننده دیگری گفته بود: «کسی که رفته آمریکا کنسرت داده و از اسم پدرش استفاده میکنه، یک نت هم بلد نیست بخونه و صداش هم شبیه خروسه»!
این نفر آخری آنقدر سن و سالش زیاد است که من اصلاً به خودم اجازه ندادم فکر کنم میخواسته خودش را با من مقایسه کند و به معروفیت برسد!
نداشتن همان «هوش» که در موردش حرف زدیم! من شاید سن و سال زیادی نداشته باشم اما تجربه خوانندگیام اصلاً کم نیست. تا حالا در بیشتر از 10 کشور کنسرت داشتهام از انگلیس و آمریکا و کانادا گرفته تا هلند و فرانسه، ایتالیا و آلمان. بیشتر از هزار شب در داخل کشور اجرا داشتهام. در روستاهایی برنامه داشتهام که شاید خیلیها اسم آنها را هم نشنیده باشند. با این وجود هیچ وقت روی «خواندن» خودم ادعا نکردهام اما اینکه دو نفر از کسانی که خودشان هم خواننده هستند،بگویند من توانایی خواندن یک نت را هم ندارم، بیانصافی است. من خودم فقط 20 یا 30 درصد از موفقیتی که به دست آوردهام را مربوط به صدایم میدانم و فکر میکنم در این موفقیت ها حضور افشین یداللهی در کارهایم بیشتر از صدای خودم مؤثر بوده است.
به «شانس» معتقد نیستم، به «خواست خدا» اعتقاد دارم. «خواست خدا» مسئله خیلی پیچیدهای است. همیشه «خواست خدا» این نیست که هر اتفاقی دوست داری برایت رخ بدهد. گاهی اوقات میفهمی که خدا با نیفتادن بعضی از اتفاقات چقدر به تو لطف کرده و خودت دیر خبردار شدهای! برای من شرایطی پیش آمد که در کوتاهمدت ناراحتم کرد اما بعد از چند وقت به این نتیجه رسیدم که چقدر خوب شد آن ماجرا، آن روزها برخلاف میلم پیش رفت!
زمانی که آلبوم «سلام آخر» را آماده کردیم، من «ممنوعالفعالیت» شدم و آلبومم شش؛هفت ماه توقیف شد. علتش هم واقعاً «مسخره» بود. من با پدرم یک کلیپ را به شبکه مهاجر که آن زمان مجاز بود، داده بودیم. حتی برای دادن این کلیپ به آن شبکه از وزارت ارشاد هم نامه گرفته بودم اما آن شبکه بعد از مدتی غیرمجاز شناخته شد و من هم ممنوعالفعالیت شدم و شش، هفت ماه طول کشید تا با طی مراحل اداری دوباره بتوانم فعالیت کنم. آن مدت خیلی به من سخت گذشت. نسبت به الان جوانتر بودم و اشتیاق داشتم که آلبوم هرچه زودتر منتشر شود و بیشتر شناخته شوم. همان ایام از طریق افشین یداللهی همکاری با سریال «میوه ممنوعه» به من پیشنهاد شد. برای این سریال هم آهنگسازی کردم و هم خوانندگی. آن سریال به شدت دیده شد و در آخرین شبهای ماه رمضان، بالاخره مشکل ممنوعالفعالیت بودن من حل شد و مجوز «سلام آخر» را هم دادند. آلبوم بلافاصله بعد از «میوه ممنوعه» به بازار آمد و فکر میکنم پرفروشترین آلبوم سال شد. مدتی بعد در تالار کشور کنسرت دادم و 30 هزار نفر در چهار شب به آنجا آمدند و بعد از چند هفته که از تب و تاب افتادم، تازه فهمیدم که همه آن تأخیرها، خواست و لطف خدا بوده و در نهایت به نفع من تمام شده است. شاید اگر «سلام آخر» همان روزهایی که من دوست داشتم بیرون میآمد،به موفقیت خاصی نمیرسید. من هرگز نمیتوانستم چنین اتفاقی را مهندسی کنم، همه چیز خواست خدا بود. این مثال را زدم تا شاید کسانی که من را مافیای موسیقی میدانند و خودشان «کارآگاه» شدهاند، «خواست خدا» را بهتر بشناسند و به این نتیجه برسند که شاید فعلاً خدا صلاح نمیداند آنها آدمهای موفقی باشند و چه خوب میشود که فکر و قلب خودشان را برای روزهای آینده «صاف» نگه دارند.
شما میتوانی با زور مافیا به یک نفر بگویی که «منو دوست داشته باش»؟ موسیقی با حس آدمها درگیر است، مگر میشود روی حس آدمها نرخ گذاشت و نهتنها به آنها پولی نداد، بلکه از آنها پول گرفت و کاری کرد تا به فلان کنسرت بروند؟!
در موسیقی ما مافیا وجود ندارد، اما آدم قوی وجود دارد. در موسیقی ما آدمی مثل محسن رجبپور حضور دارد که کارش را بلد است یا مثلاً آقای جلیلپور. یکی از بیفرهنگیهای ما این است که به آدمهای توانمند میگوییم مافیا و اصلاً حواسمان هم نیست که لفظ مافیا، بار «منفی» دارد. به هر آدمی که فکر و برنامه و هوش و سیاست کاری دارد، لقب «مافیا» میدهیم تا ناکارآمدی خودمان را پوشش بدهیم!
موافقم!
همه اینهایی که گفتی درست است. البته چون احتمالاً تعبیرم از زندگی با خیلیها فرق دارد، با این قسمت که «زندگی را به خودم سخت کردم» موافق نیستم! شاید بزرگترین سختی من در زندگیام این باشد که بعضی اوقات دل مخاطبم را شکستم. روی صحنه تمام تلاشم را میکنم که برای مخاطبم سنگ تمام بگذارم. با وجود اینکه پرکار بودهام اما هر کنسرتی از من با کنسرتهای قبلیام فرق داشته. این را میتوانید از تماشاگران پاتوقی کنسرتهایم بپرسید. پیش آمده که یک هفته فقط شبی دو سه ساعت خوابیدهام تا فضای جدیدی را برای کنسرتم ایجاد کنم اما پایین صحنه گهگاه شرایطی پیش میآید که نمیتوانم پاسخگوی محبت مخاطبم باشم.
![]() |
![]() |
من آنقدر به سفر میروم که فکر میکنم مجموعاً در طول سال، خیلی کم در خانه هستم!
اما ماموریتهای من خیلی طولانی است! مثلاً حدود دو ماه کانادا بودم، حدود دو ماه هم در آمریکا. سفرم به اروپا هم یک ماه و نیم طول کشید! من سه سال است که لحظه سال تحویل در خانهام نبودهام. حتی اولین سالی که ازدواج کرده بودم هم برای سال تحویل در خانه نبودم.
حق با شماست!
این جوری آدم یاد داستان «خر و خرما» میافتد!
به مخاطبم احترام گذاشتهام. هرگز دنبال استراحت و تفریح نبودهام. با وجود این همه اجرای زنده و کنسرت تقریباً هر سال یک آلبوم منتشر کردهام و برای سریالهای تلویزیونی یا فیلمهای سینمایی موسیقی متن ساختهام یا تیتراژ خواندهام. وقتی احترام بگذاری، احترام میبینی. برای آنکه در کنسرتهایم پیشرفت کنم، تلاش میکنم چون میفهمم که خریدن بلیتهای چند ده هزار تومانی، لطف مردم به احسان خواجهامیری است. خدا را شکر خیلی از آدمهایی که نظرشان را قبول دارم، عنوان کردند که کنسرت آخرم، بهترین کنسرت من بوده. بعد از چهار پنج سال کنسرت متوالی، شنیدن چنین نظری برای من خیلی خوشحالکننده است. البته قبول دارم مشابه این اتفاق هنوز در آلبومهای من نیفتاده است. این مسئله یکی از نقاط ضعف من است و باید روی آن کار کنم. امیدوارم آلبوم بعدیام بهترین آلبوم من باشد.
به نظر من موفق بود، اما موفقترین آلبومم نبود.
بله، من با مخاطبم «چهره به چهره» درگیرم. خیلی از آهنگهایی که در رسانهها علیه آنها موضعگیری شد، در اجراهای زنده با استقبال شدید تماشاگران مواجه شده است. اگر یک آلبوم را ناموفق بدانیم، یعنی آن آلبوم شنیده نشده...
من با این آمار 70 میلیوننفر مشکل دارم! این آمار، حاصل یک تفکر روشنفکری غلط است که معمولاً ما خودمان را ضربدر 70 میلیون نفر میکنیم! من آلبومهایم را برای بیشتر شنیده شدن تولید میکنم. آمار چند میلیون نفریاش خیلی مهم نیست و سعی میکنم عددی را روی آلبومهایم نگذارم.
اما بالاخره مشت نمونه خروار است.
اگر قرار است از کمیت حرف بزنیم هم مشت من خالی نیست. تعداد همین نفراتی که در تهران و شهرستانها و خارج از کشور به کنسرتها آمدهاند و میآیند، جمعیت زیادی هستند.
اجازه بده این بحث را جمعبندی کنیم و به مسائل مهمتر بپردازیم. من هنوز نتوانستهام آلبومی که رضایت کامل خودم را جلب کند، تولید کنم. عوامل زیادی هم دخیل بودهاند اما یک مسئله را هم نباید فراموش کنیم و آن اینکه من هرگز نمیتوانم نظر همه جامعه را با آلبومهایم جلب کنم چون اساساً سلیقههای آنها شبیه هم نیست. نه من، بلکه هیچ خوانندهای نمیتواند همه سلیقه ها را پوشش بدهد اما به هر حال من، تو، مخاطب، مسئولان و... همه به هم «گره» خوردهایم و باید برای رضایت یکدیگر تلاش کنیم. شاید یکی از دلایلی که باعث شده در اولین قطعه تمام آلبومهایم از تنظیمهای الکترونیک استفاده کنم، احترام به مخاطبی بوده که من آنها را اکثریت شنوندههایم میدانم. شاید خودم شخصاً دوست داشتم یک قطعه «اسلو» را به عنوان سرآلبومی انتخاب کنم اما جمعبندیهایم نتیجه دیگری داشته است.
در آلبوم جدیدم خیلی به این مسئله نزدیک شدهام.
همینطور است. از روزی که صحبت از همکاری بااین سریال شد، به من آدرس غلط دادند که «نابرده رنج» یک سریال طنز است. منهم گفتم اصلاً با سریالهای طنز همکاری نمیکنم اما وقتی دو، سه قسمت از سریال پخش شد و بیشتر با فضای آن آشنا شدم، رضایت دادم که تیتراژ پایانی را بخوانم و همانطور که گفتی دقیقاً کار خودم را انجام دادم و به صورت مستقیم، تحت تأثیر قصه سریال قرار نگرفتم. در حقیقت «نابرده رنج» را در راستای سلیقه خودم خواندم، نه در راستای مضمون این سریال.
نه، ولی شاید سومی یا چهارمی بوده!
تیتراژ به تنهایی نمیتواند خودش را از دل یک سریال بیرون بکشد. تمام ارکان یک سریال برای موفقیت تیتراژ مؤثر هستند. «میوه ممنوعه» در سالهای پس از انقلاب برای تلویزیون یک اتفاق ویژه بود که با حضور حسن فتحی قدرت فراوانی برای پرتاب همه ما داشت.
ادامه دارد ...
منبع:موسیقی ما
نظرات شما عزیزان: